X
تبلیغات | یک فروم
"اندیشه و زندگی"

"اندیشه و زندگی"

اگر کوسه ها آدم بودند (برتولت برشت)


اگر کوسه ها آدم بودند (برتولت برشت)
...................
......................
دختر كوچولوی صاحبخانه از آقاي ”Key ” پرسيد:
اگر كوسه ها آدم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟
آقای "key "گفت : البته ! اگر كوسه ها آدم بودند
توی دريا براي ماهيها جعبه های محكمي ميساختند
همه جور خوراكي توی آن ميگذاشتند
مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند
برای آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد
گاهگاه مهماني های بزرگ بر پا ميكردند
چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است !
برای ماهی ها مدرسه ميساختند
وبه آنها ياد ميدادند
كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلي ماهيها اخلاق بود
به آنها مي قبولاندند
كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار برای يك ماهي اين است
كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند
به ماهی كوچولو ياد ميدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای يك آينده زيبا مهيا كنند!!!
آينده يی كه فقط از راه اطاعت به دست ميآييد!
اگر كوسه ها آدم بودند
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت
از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند
ته دريا نمايشنامه به روی صحنه ميآوردند كه در آن ماهي كوچولو های قهرمان شاد و شنگول به دهان كوسه ها شيرجه ميرفتند
همراه نمايش، آهنگهاي محسور كننده يی هم مينواختند كه بي اختيار
ماهيهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند
در آنجا بي ترديد مذهبی هم وجود داشت
كه به ماهيها می آموخت
“زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود”


+ نوشته شده در ۱۱/۴/۱۳۹۱ساعت ۰۰:۱۲ توسط مصطفی پی.ده دسته : | نظر(19)

دانشجوی نابغه 22 ساله کشور فوت کرد

اگه فوتبالیست بود همه میشناختنش!!!
اگه هنرپیشه بود همه میشناختیمش!!!
تا به حال عکس این دانشمندان جوانو نابغه کشور را دیده اید؟
جوانی که با همه درد ها و مشکلات جسمانی تا آخرین لحظات زندگی خود دست از کسب علم و دانش برنداشت و مدال های افتخار را یکی پس از دیگری به گردن آویخت.
واقعا چه حیفه که ما قدر همچین دست گلهایی رو در کشورمون ندونیم و پرپر شدن یکی یکیشونو ببینیم و بعد در اوج بی نشانی به آغوش مرگ بسپاریمشون .و فقط چند یادگاری از اونا اونم در صفحات روزنامه ها و پاورقی کتابای درسی و عکسی کنار سنگ قبرشون بمونه...
من از بی وفایی ها این دنیایی که برای خودمون ساختیم خیلی دلخورم.خدایا این جوون هم سن من بود که فوت کرد چه حیف!!! شاید اگه تقدیر یه شکله دیگه ای بودش و مثلا جاهامون عوض میشد،احتمالا محمد خیلی بهتر از این زندگی استفاده میکرد و به دانش و سربلندی کشور عزیزمون کمک میکرد.
محمد جان خدا بیامورزدت.مارو ببخش که قدرتو ندونستیم.



محمد علی شهرضا كه از دانشجویان ممتاز دانشگاه صنعتی شریف و متولد سال 1365 بود، روز گذشته بر اثر بیماری ستون فقرات دارفانی را وداع گفت و پیكر وی صبح دیروز با حضور معاون علم و فناوری رئیس جمهوری از مقابل دانشگاه صنعتی شریف تشییع شد.

وی در طول دوره كارشناسی خود موفق به ارائه 80 مقاله علمی در كنفرانس‌های بین‌المللی شد و 13 مقاله چاپ شده در مجلات معتبر علمی پژوهشی داشت و یك اختراع ثبت شده نیز از خود به جا گذاشت.

او در سال 1385 به عنوان پژوهشگر جوان ممتاز انجمن رمز ایران در مقطع كارشناسی برگزیده شد و در دومین كنفرانس بین‌المللی ایكتا 2006 (ICTTA 2006) به عنوان جوان‌ترین محقق انتخاب شد و همچنین در یازهمین كنفرانس بین‌المللی انجمن كامپیوتر ایران (CSICC2006) به عنوان جوان‌ترین محقق برگزیده شد.

این دانشجوی فقید یك كتاب به عنوان «آموزش الگوریتم‌ها» تألیف كرد و همچنین 2 بخش برای دایره المعارف Encyclopedia of Mobile Computing &commerce و كتاب Handbook of on secure Multimedia Distribution را نوشته است. زمینه‌های تحقیقاتی مورد علاقه وی نهان‌نگاری اطلاعات، برنامه‌نویسی تلفن همراه و سیستم‌های تفكیك كاربران انسانی از ماشین بود.
+ نوشته شده در ۳۱/۳/۱۳۹۱ساعت ۱۹:۵۸ توسط مصطفی پی.ده دسته : | نظر(2)

تنهایی های من

سلام به همه دوستان.راستش تقریبا" ٩ ماه میشه که دیگه به وبم سر نمی زنم.دلیلشم فقط پر مشغولیه.اما وقتی امشب بر حسب اتفاق به وبم سر زدم و پیام های شما دوستا عزیزمو خوندم کلی خاطره برام زنده شد.راستش من این ٩ ماه بیشتر اوقات تو خودم بودم هرچند با درسو تحقیقو اینجور چیزا خودمو مشغول کردم اما باز تنهایی رو حس کردم.نمی دونم چرا زندگی با ما این بازی رو در میاره.
گاهی میگم کاش میشد دوباره زندگی رو از نو شروع کرد. اما هربار که از خواب پا میشم باز همون روزو همون مشکلات.نمیدونم چه حسیه که هروقت بیدار میشم انگار بازم روز تکراری رو در پیش دارم. شاید بگید دیدمو به زندگی عوض کنم اما بخدا هیچ کدوم ما بلد نیستیم زندگی کنیم.
کاش هنگامی که مامانامون بهمون یاد میدادن با تاتی تاتی کردن رو پاهامون وایسیم بهمون درست زندگی کردنم یاد میدادن.

+ نوشته شده در ۱۵/۳/۱۳۹۱ساعت ۲۲:۴۰ توسط مصطفی پی.ده دسته : | نظر(0)

خدایا کفر نمی‌گویم

سلام به همه ی دوستان عزیزم.
امروز به شعری کسی برخوردم که حرفهایش خون چکیده های همه ی ما بود.حرفهایی که از دل جامعه بیرون آمده و بغض های ترکیده ی من و تو بودن.
اسم این شاعر کارو دِردِریان
بود،شاید خیلی از ما اسم این شخص رو نشنیده باشیم اما اشعار زیبایی از این شخص بزرگ به یادگار مانده که کم و بیش همه ی ما شاید حتی یک باری گوش داده ایم اما ندانسته ایم کی این حرفهای دلنشین رو سراییده است.
زمانه با او بی وفایی کرد اما اشعارش همیشه در دلهای خسته باقی خواهد ماند.
روحش شاد.





خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۵/۶/۱۳۹۰ساعت ۱۵:۴۵ توسط مصطفی پی.ده دسته : | نظر(12)

کفه ی دیگر ترازوی زندگی




سلام دوستان خوبم.

من 
balzak ام راستش چند وقتیه که نبودم البته بخاطر کار یا مشغله ی زیاد نبود بلکه فقط بخاطر سردرگمی هایی که داشته ام.شاید فکر کنید منم مثل خیلی ها زود خسته شودم و رفتم دنبال یه کار دیگه، اما نه این نبود.
راستش من همیشه زندگی رو زیبا می دیدم و زیبا تصورش می کردم.
اما بعد که با چند نفر صحبت کردم دونستم که زندگی اونی نیست که من می بینم.
راستش با یکی حرف می زدم که همش گریه می کرد مثل شر شر بارون، اما من نتونستم کاری براش بکنم.
اون 4 بار دست به خودکشی زده بود و می خواست برای بار پنجم به این زندگی یه قول خودش نکبتی خاتمه بده.اون از بی مهری این دنیا دچار یه بیماریه خاص روانی شده
حتما می گید چرا حالا که این همه بار خودکشی کرده هنوز زنده مونده و شاید اینم بگید که حتما جنم خود کشی رو نداره.
اما من می گم خدا خواسته که هنوز زندست.چون هنوز زندگی نکرده
زندگی چیه؟
آیا خوردن و خوابیدنه؟
یا با ماشین اخرین مدل تویه خیابونا ویراژ زدنه؟
می دونید ما همه به غلط زندگی می کنیم، ما فقط مرده های متحرک هستیم که فقط ادای زنده ها رو در میاریم.
گاهی فکر می کنم کاش میشد خدا دوبار به انسانها فرصت زندگی رو میداد.تا بفهمیم که برای خیلی چیزا که اینقده حرص می خوریم اصلا" ارزش جون کندن رو نداره.
این خود ماییم که حقیقی هستیم و اینکه ماییم که باید زندگی کنیم نه دنیای اطراف.
این پسر پوچیهای زندگی رو بهم گفت.
اینکه ما اولین نعمت خداوند مهربون رو از یاد بردیم.آری نعمتی که از تمام گنجینه های دنیا ارزشمند تره، و اون خانواده هستش.
کسانی که هر روز صبح که بیدار میشم می بینمشون و باهاشون زندگی می کنیم.اما قدرشون رو نمی دونیم.
دلم خیلی برای این  پسر سوخت وقتی گفت که از این نعمت بی بهرهست.
بعد که گفتگومون ادامه داشت، اون گفت دیگه از خدا نا امید شده و دیگه خدا رو دوست نداره چون این همه بلا سرش اومده اما خدا هیچ وقت به فریادش نرسیده.
اری اون ایمانش رو از دست داده چون این دنیا اونو از بین برده بود.
اما ما که به نسبت زندگی خوشتری داریم چرا خدارو از یاد بردیم. چرا تا توی خوشی هستیم از خدا یادی نمی کنیم اما تا یه مشکل کوچیکی پیش اومد فقط خدارو یادمون میاد.
من الان می گم : خدایا منو ببخش که این قد غفلت کردم. من و ببخش که اسوده می خوابیدم اما کسانی شب رو با گریه به صبح می رسوندن.
راستش ما ادمایه خوبی نیستیم وگرنه اینا رو می دیدم.اگه بدونیم این پسر گریه هاش چقد ضلال بود شما هم بااش گریه می کردین. چون حق داشت که گریه کنه.
چون ما این بلا رو سر اونو و هزاران کسه دیگه امثال اون اوردیم.درد اون بی کسی بود، درد نبود عشق. درد خورد شدن زیر چکمه های جامعه
آه خدایا ؛ چرا این دنیا که من هزار رنگ تصورش می کردم الان رنگ تیره هاش همه رنگها رو گرفتن.
آه خدایا چرا در دل این پسر که در تاریکیه دنیا سرگردانه ، چشمه ی نور رو نشون نمی دی.
ما که بنده هاتیم نتونستیم کمکی کنیم. چراکه فانوس کوچک ما کم سو تر از اونه که با اون بشه راه رو نشون داد
بیایید یه بار هم که شده هنگام دعا خودمون رو از یاد ببریم و برای این افراد دعا کنیم.
 

دوستان زندگی عاشق بودن و دوست داشتنه هم دیگه هستش.نذارید چیزی این دوست داشتن رو ازتون بگیره.چون اونوقته که مردین  .
ما همه با عشق خدا به این دنیا میایم و با عشق اون از این دنیا کوچ میکنیم.پس بیاید پرندگان مهاجری باشیم که هیچ وقت از مسیر اصلی گم نمی شن.

دوستتون دارم و امیدوارم با حرفام خسته تون نکرده باشم.

 

+ نوشته شده در ۲۸/۵/۱۳۹۰ساعت ۲۳:۲۴ توسط مصطفی پی.ده دسته : | نظر(7)

تو کدامی؟!






تو کدامی؟!


کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فيلسوف است.

کسی که راست و دروغ برای او يکی است متملق و چاپلوس است.

کسی که پول ميگيرد تا دروغ بگويد دلال است.

کسی که دروغ می گويد تا پول بگيرد گداست.

کسی که پول می گيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد قاضی است.

کسی که پول می گيرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکيل است.

کسی که جز راست چيزی نمی گويد بچه است.

کسی که به خودش هم دروغ می گويد متکبر و خود پسند است.

کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است.

کسی که سخنان دروغش شيرين است شاعر است.

کسی که علی رغم ميل باطنی خود دروغ می گويد زن و شوهر است.

کسی که اصلا دروغ نمی گويد مرده است.

کسی که دروغ می گويد و قسم هم می خورد بازاری است.

کسی که دروغ می گويد و خودش هم نمی فهمد پر حرف است.

کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می پندارند سياستمدار است

حال دوستان به نظر خودتون هر کدوم از ما جزو کدام دسته ایم؟؟؟

+ نوشته شده در ۲۸/۵/۱۳۹۰ساعت ۲۳:۲۴ توسط مصطفی پی.ده دسته : | نظر(2)

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین

با سلام به تمام دوستانم که این چند وقته مثل یه دوست واقعی بودن و نظرات گرانبهاشون رو ابراز کردن.
البته یه عذرخواهی به همه ی دوستان بدهکارم.راستش این چند وقته بقدری سرم شلوغ بوده که وقت خواندن نوشته های دوستان رو نداشتم چه برسه به نظر دادن.
من همیشه از خواندن مطالبی که در وبلاگها بیان شده است خوشحال بوده ام چراکه هربار پس خواندن این مطالب احساس کرده ام بر دایره ی اطلاعاتم از این راه افزوده شده است و خیلی هم از ابراز نظر خویش در این راه خرسند بوده ام.
اما این ترم برای من بغیر از مشغله ی زیاد چیزی باقی نمانده است.لازم دانستم که در ابتدا از تمام عزیزان عذر خواهی به عمل آورم.EmbarassedEmbarassedEmbarassed

اما در خصوص چارلی چاپلین ،این اسطوره ی  سینما و دنیای کمدی به نوشته ای از ایشون برخوردم که بسیار زیبا بود و بسیار تاثیر گذار.راستش وقتی تکه کلام های ایشون رو خوندم به فکر فرو رفتم که« بهترین لحظات زندگی از نگاه ما چگونه است؟»

 

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !
آخرین امتحانت رو پاس کنی
کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتهاهم طول بکشه
بدون دلیل بخندی
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی !
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره
عضو یک تیم باشی
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
دوستای جدید پیدا کنی
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی
زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند
قدرشون روبدونیم


حال به نظر شما بهترین لحظات زندگی در چی خلاصه میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در ۸/۳/۱۳۹۰ساعت ۲۳:۳۲ توسط مصطفی پی.ده دسته : | نظر(32)

داستان عاشقانه ی یک شعر

راستش امروز به شعر شخصی برخوردم که واقعا" شعرش روم تاثیر زیادی گذاشت.
آری؛حکایت عشقی دیگر و از نگاهی دیگر.
چقدر سخت می شود وقتی میدان عشق را گاهی اینقدر تهی می بینم .
میدانی که در آن دلبری یه عاشق و بی وفایی معشوق هویدا می شود. 
دوست دارم احساسی را که به شخصه در این شعر به من دست داد را شما هم تجربه کنید.
پس به یاد استاد این شعر را تقدیم شما می کنم هر چند شاید اکثر شما با این شعر آشنایی قدیمی داشته باشید،ولی بخاطر عشقی که در مضمون این شعر می بینم این را به همه دوستانم تقدیم می کنم.



وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟


"مهرداد اوستا"


داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود. سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه ..

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود. و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید..
حالا یک بار دیگه شعر رو بخونید ....
+ نوشته شده در ۱/۲/۱۳۹۰ساعت ۲۱:۲۶ توسط مصطفی پی.ده دسته : | نظر(61)

حقیقت زندگی




چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند
.
آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند.
روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر. وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت:...
بچه ها، ببینید; همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های زمخت و ارزانقیمت روی میز مانده اند.
دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد: «در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه تان به لیوان های دیگران هم بود. زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.
البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس، از حالا به بعد تلاش کنید نگاه تان را از لیوان بردارید و در حالیکه چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید
+ نوشته شده در ۲۷/۱۲/۱۳۸۹ساعت ۱۴:۰۲ توسط مصطفی پی.ده دسته : | نظر(41)

تو را صدا کردم

 





شبی از پشت یك  تنهایی نمناك و بارانی، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم  تمام  شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
پس  از یك جستجوی نقره ای دركوچه های آبی احساس
تورا  از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم
و تو  در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم  حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی
و من  تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم 
همین  بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم  چشمهایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید واكردم
نمیدانم چرا رفتی نمیدانم شاید خطا كردم
و تو  بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی
نمی  دانم كجا تا كی برای چه ولی رفتی
و  بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و  بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت
و  بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و  گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت
تمام  بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و  بعد از رفتنت دریاچه بغضی كرد
كسی  فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
وبعد  از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
كسی  از پشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت:
تو  هم در پاسخ این رفتن بگو در راه انتخابم خطا كردم
و من  در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید
و من  در اوج پاییزی ترین حالت یك دل میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك  ابر
نمیدانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی  باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
+ نوشته شده در ۱۳/۱۲/۱۳۸۹ساعت ۲۳:۴۴ توسط مصطفی پی.ده دسته : | نظر(18)

من , تو , او


من به  مدرسه میرفتم تا در س  بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند  باید دکتر  شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست  چرا

من پول  تو جیبی ام را هفتگی از پدرم  میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما  دم دست بود
او هر  روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس  میفروخت

معلم گفته بود انشا  بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

من نوشته  بودم علم  بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت  رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید    پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما  انشا ننوشته بود برگه ی او  سفید بود
خودکارش روز قبل تمام  شده بود

معلم آن روز او را  تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام  نداشته هایش گریه کرد
هیچ    کس نفهمید که او چقدر احساس  حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید  یک خودکار را  نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم
گاهی به هم  گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از  علم چیزی نوشت

من در خانه ای بزرگ می شدم  که  بهار
توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می  آمد
تو در خانه ای بزرگ  می شدی که شب ها در  آن
بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت  می  خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و  دیوارش
بوی سیگار و تریاکی را می  داد که پدرش می  کشید

سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می  شدیم برای ساختن آینده

من باید  بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های  تقویتی بودم
تو تحصیل  در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او    اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار می  گشت

روزنا  مه چاپ شده بود
هر  کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم  روزنامه بخرم  که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی  روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او    اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته  بود

من    آن روز خوشحال تر از آن بودم 
که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را  کشته  است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های  روزنامه
آن را به به کناری  انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
برای اولین  بار بود  در زندگی اش
که این همه به او توجه شده بود  !!!!

چند سال گذشت
وقت گرفتن  نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام  بودم
تو  می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی  دیرینه ی پدرت
او اما  هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش  بود

وقت قضاوت بود
جامعه ی  ما  همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسین می  کنند
تو به خود می بالیدی که  جامعه ات به تو افتخار می  کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می  کنند

زندگی ادامه دارد
هیچ وقت  پایان نمی گیرد

من موفقم من  میگویم نتیجه ی تلاش خودم  است!!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت  است!!!
او اما زیر مشتی  خاک است مردم گفتند مقصر خودش است  !!!!

من , تو , او
هیچگاه در  کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را  نشناختیم

اما من و تو اگر به  جای او بودیم 
آخر داستان چگونه بود؟؟؟

+ نوشته شده در ۴/۱۲/۱۳۸۹ساعت ۰۲:۲۲ توسط مصطفی پی.ده دسته : | نظر(25)

جنگجوی کوچک خداوند

بنام عزیزم خدا
امروز می خواستم در وبم مطلب جدیدی رو درج کنم.به ناگاه یاد داستانی زیبا از یه دوست عزیز افتادم.
این دوستمون این داستان زیبا رو در بخش نظرات بیان کرده بودن و من هم خیلی این داستان رو پسندیدم ،چرا که این داستان حرفای نگفته بسیاری در خود دارد.
پیشا پیش از این دوستمون که با نام « کلبه تنهایی من‌ » لینک هستن کمال تشکر رو بخاطر داستانش دارم.
حال شما دوستان چه پندی از این داستان می گیرید ؟
آیا غیر این است که هر یک مخلوفات خداوند در نزد خداوندِ رحمان جایگاه و منزلتی دارد.


حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می‌توانی درهای بهشت را باز کنی.
حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می‌توانی به ملکوت آسمان برسی.
حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می‌توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می‌گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود.
پشه می‌گفت: آدم‌ها فکر می‌کنند تنها آنها می‌توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می‌کنند و نمی‌دانند که مورچه‌ها هم می‌توانند به بهشت بیایند. نهنگ‌های غول پیکر و کلاغ‌های سیاه، گوسفندها و گرگ‌ها هم همینطور.
یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه‌ی نخ نما هم می‌تواند به بهشت بیاید، به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند.
پشه‌ها زود به دنیا می‌آیند و زود از دنیا می‌روند. مهلت بودنشان خیلی کم است. من ولی دلم می‌خواست در همین مهلت کوتاه با همین بال‌های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم. این محال بود و من به محال ایمان داشتم.
سه روز از زندگی‌ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می‌خواست پشه‌ای باشم؛ مثل همه‌ی پشه‌ها. دلم نمی‌خواست دور آدم‌ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی‌شان لذت ببرم. دلم نمی‌خواست شب‌ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم‌ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم و هرگز خونی را نخوردم و هرگز کسی را آزار ندادم و هرگز...
دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را بهتر کنم.
اما همه به من می‌خندیدند . مسخره ام می كردند، بادهای تند و تیز به من می‌خندیدند.
تنها خدا بود که به من نمی‌خندید.
و من دعا می‌کردم و تنها او را صدا می‌کردم.
تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: درود بر تو، پشه‌ی پرهیزگارم. می‌خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن. نامش ابراهیم است.
گفتم: خدایا! کاش می‌توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم، زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می‌خواست می‌توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم.
خدا گفت: تو می‌توانی کمکش کنی. تو سلحشور ظریف ملکوتی. جنگجوی کوچک خداوند.
و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد.
من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند.
آدم‌ها هرگز گمان نمی‌کنند که پیشه‌ای بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبر.
نمرود را دیدم، بی‌خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی‌اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند.
سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا و پیامبری که ندیده بودمش.
و می‌شنیدم که نمرود نعره می‌زد و کمک می‌خواست. و می‌شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می‌دانستم که هیچ کس نمی‌تواند به او کمک کند. و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی.
و نمرود ساعت‌ها بود که از پای درآمده بود.
من مرده بودم و دیدم که فرشته‌ای برای بردنم آمد.
فرشته مرا در دست‌های لطیفش گذاشت و گفت:
"تو را به بهشت می بریم، ای پشه‌ی پارسا. تو جنگجوی کوچک خدا بودی، سلحشور ظریف ملکوت."
و حالا قرن‌هاست که من در بهشتم. و پاداشم این است که هر وقت بخواهم می‌توانم بر آستین پیامبر خدا بنشینم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۴/۱۲/۱۳۸۹ساعت ۰۱:۳۶ توسط مصطفی پی.ده دسته : | نظر(1)

می دانیم جایمان کجاست!

  سلام به دوستانی که گاهی به من سر می زنند و منت می گذارن و نظر می دهند. 

امروز به ناگاه یاد دکتر مصدق افتادم. خواستم از این مرد بزرگ که به حق « مهاتما گاندی ایران»بود ، مطلبی در وبم نوشته باشم. هر چند ایشون به قدری برای این سرزمین و آبادی آن تلاش کردن که نمی توان تنها با یاد و خاطره از ایشون ادای دین کرد.

ای کاش در این زمان نیز کسی مثل دکتر مصدق ، قلبش برای وطن و آبادی و سربلندی آن این گونه می طپید. 

افسوس که امروزه در کشورمان جایگاه چنین افرادی تنها در لای کتابها و مکتوبات گذشته است.  آری در قعر کتابها .

من همیشه از این ناراحتم که چرا زمان همچو سدی مانع دیدار با چنین بزرگمردان شد(شاید خیلی دیر بدنیا آمدم). 

حال شما از این داستان چه می آموزید؟

مي گويند زماني که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس در ماجراي ملي شدن صنعت نفت تشکيل شود ، دکتر مصدق با هيات همراه زودتر از موقع به محل رفت . در حالي که پيشاپيش جاي نشستن همه ي شرکت کنندگان تعيين شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات ايران روي صندلي نماينده انگلستا...ن نشست .
قبل از شروع جلسه ، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي نماينده هيات انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آن جاست ، اما پيرمرد توجهي نكرد و روي همان صندلي نشست ..

جلسه داشت شروع مي شد و نماينده هيات انگليس روبروي دکتر مصدق منتظر ايستاده بود تا بلکه بلند شود و روي صندلي خويش بنشيند ، اما پيرمرد اصلاً نگاهش هم نمي کرد .

جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جاي نماينده انگلستان نشسته ايد ، جاي شما آن جاست .

کم کم ماجرا داشت پيچيده مي شد و بيخ پيدا ميكرد که مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت :

شما فكر مي کنيد نمي دانيم صندلي ما کجاست و صندلي نماينده هيات انگليس کدام است ؟

نه جناب رييس ، خوب مي دانيم جايمان کدام است ..

اما علت اينكه چند دقيقه اي روي صندلي دوستان نشستم به خاطر اين بود تا دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه ؟

او اضافه کرد که سال هاي سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده و کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادي ماست نه سرزمين آنان ...

سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان
سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت.

با همين ابتکار و حرکت ، عجيب بود که تا انتهاي نشست ، فضاي جلسه تحت تاثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان
محکوم شد.

+ نوشته شده در ۲۴/۱۱/۱۳۸۹ساعت ۲۰:۰۴ توسط مصطفی پی.ده دسته : | نظر(15)

حکایتی از زبان مسیح (در مورد بخشایش خدا)

 در یکی از سایت ها به داستان جالبی از حضرت عیسی (ع) برخوردم که حیفم اومد در وبم این داستان رو بیان نکنم. چرا که ارزش خوندن و تعمق رو داشت.امیدوارم شما هم با من هم عقیده باشید و از این مطلب بهرهء کافی رو ببرید.قضاوت رو به شما می سپارم.     

  مردی بود  سیار متمکن و پولدار روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت . بنابراین پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند .
پیشکار رفت و همه ی کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آن ها در باغ به کار مشغول شدند . کارگرانی که آن روز در میدان نبودند ، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند .
روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند . گر چه این کارگران تازه ، غروب بود که رسیدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد . شبانگاه ، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود ، او همه ی کارگران را گردآورد و به همه ی آنها دستمزدی یکسان داد . بدیهی است آنانی که از صبح به کار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند :
این بی انصافی است . چه می کنید ، آقا ؟ ما از صبح کار کرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند . بعضی ها هم که چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند . آن ها که اصلاً کاری نکرده اند .
مرد ثروتمند خندید و گفت : به دیگران کاری نداشته باشید . آیا آنچه که به خود شما داده ام کم بوده است ؟
کارگران یکصدا گفتند : نه ، آنچه که شما به ما پرداخته اید ، بیش تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است . با وجود این ، انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدند و کاری نکردند ، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم .
مرد دارا گفت : من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم . من اگر چند برابر این نیز بپردازم ، چیزی از دارائی من کم نمیشود . من از استغنای خویش می بخشم .
شما نگران این موضوع نباشید . شما بیش از توقعتان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید . من در ازای کارشان نیست که به آنها دستمزد می دهم ، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن بسیار دارم . من از سر بی نیازی ست که می بخشم .
مسیح گفت : بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند . بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند . بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است ، پیدایشان می شود . اما همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند .
شما نمیدانید که خدا استحقاق بنده را نمی نگرد ، بلکه دارائی خویش را می نگرد . او به غنای خود نگاه می کند ، نه به کار ما . از غنای ذات الهی ، جز بهشت نمی شکفد .
باید هم اینگونه باشد . بهشت ، ظهور بی نیازی و غنای خداوند است . دوزخ را همین خشکه مقدس ها و تنگ نظرها برپا داشته اند . زیرا اینان آنقدر بخیل و حسودند که نمیتوانند جز خود را مشمول لطف الهی ببینند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۱/۱۱/۱۳۸۹ساعت ۰۰:۵۳ توسط مصطفی پی.ده دسته : | نظر(21)

سخن کودکان با خدا

 

 تنها هدف من از درج این جملات در وبم این هست که بگم کودکان چه فرشته هایی هستن.چقدر ساده به زندگی نگاه می کنند و از با هم بودن خانواده چقدر لذت می برند. چقدر معصومانه با خدا حرف می زنند گویی در بهشت  نزد خدا هستند 

آری ، سخن و گفته آنها خطاب به خداوند نیست بلکه خطاب به تمام انسانهاست. 

شاید این طوری خدا رو بیشتر درک کنیم ، یا حتی راحتتر با خدا حرف بزنیم.(ساده و بی آلایش) 

شاید بازگشت به خویشتن تنها راه رسیدن به معصومیت از دست رفته باشد.

خدای عزيز!

به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟
...
امی


خدای عزيز!

شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمی‌کشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.
لاری


خدای عزيز!

اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفش‌های جديدم رو بهت نشون ميدم.
ميگی



خدای عزيز!

شرط می‌بندم خيلی برايت سخت است که همه آدم‌های روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی‌توانم همچين کاری کنم.
نان



خدای عزيز!

در مدرسه به ما گفته‌اند که تو چکار می‌کنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام می‌دهد؟
جين



خدای عزيز!

آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟
لوسی



خدای عزيز!

اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرف‌های زشتی را که توی بازی بولينگ می‌زند، تو خانه هم استفاده کند،به بهشت نمی‌رود؟
آنيتا


خدای عزيز!

آيا تو واقعاً می‌خواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟
نورما


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۵/۱۱/۱۳۸۹ساعت ۰۰:۵۰ توسط مصطفی پی.ده دسته : | نظر(10)

یک با یک برابر نیست

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود

ولی آخر کلاسی ها

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وآن یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

برای آنکه بی خود های و هوی می کرد و با آن شور بی پایان

تساوی های جبری رانشان می داد دلم می سوخت

و با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین بنوشت

یک با یک برابر هست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۸/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۱۳:۴۸ توسط مصطفی پی.ده دسته : | نظر(9)

تـــعــریــف جهان سوم از قول پروفسور محمد حسین پاپلی یزدی...

    راستش امروز میخوام یه عذر خواهی هم از شما و هم از پروفسر محمد حسین پاپلی یزدی و هم پروفسور حسابی بکنم.زیرا سخنی که ایشون درباره جهان سوم بیان کرده بودن به پروفسور حسابی ربط داده بودم.البته کاملا تقصیر من نبودش!!
بدبختانه بعضی از سایتا فقط به فکر چسبوندن حرفای خودشون به اشخاص بزرگ کشورمون هستن.اینم خودش نوعی فقر فرهنگیه!!!
و ازون بدتر اشخاصی مثل منن که ندانسته و بدون اینکه بفهمن ریشه این کلام ها و جملات چه کسی هستن،همینجور قبولشون می کنن.
من واقعا از نا اگایهم دلخور شدم.اما چر امروزه مد شده هر سخنی که برامون جالبه و شیرین به یکی از مشاهیر محبوبمون می چسبونیم!!!واقعا با این کارمون چی بدست میاریم؟یعنی با این کارمون اونارو بزرگتر کردیم؟نه هرگز.
فقط کوچیکترشون کردیم.چرا که به عقل و درایت اونا بی احترامی کردیم.
خواهش می کنم دیگه نذارین ستاره های آسمون علمو اندیشه سرزمین پاکمون ازین کم نورتر بشن.من که دیگه نمی ذارم همچین اشتباهاتی بکنم.شما چی؟
در ضمن بی نهایت از آقای عباسی ممنونم که اشتباهمو بهم گوش زد کرد.



خاطره ای از پروفسور محمد حسين پاپلي يزدي

چند سال پيش در دانشگاه سوربن تدريس مي کردم. روزي در آخر

ساعت درس يک دانشجوي دوره دکتراي نروژي ، سوالي مطرح کرد:

استاد،شما که از جهان سوم مي آييد ، جهان سوم کجاست ؟؟ فقط

یک دقيقه به آخر کلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه

گفتم که روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي کنم .به آن دانشجو گفتم:

جهان سوم جايي است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند،خانه اش خراب مي شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملکتش بکوشد.

+ نوشته شده در ۲۴/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۱۱:۳۰ توسط مصطفی پی.ده دسته : | نظر(9)

وصیت نامه جالب و زیبای حسین پناهی

 وصیت نامه جالب و زیبای حسین پناهی

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
...
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم


» به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد 

                ***                           ***                          *** 

ایا میدانستید این هنرپیشه ایرانی زمانی روحانی بوده؟؟؟

بعد از پایان تحصیلاتش برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی‌اش بازگشت. 

چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت می‌کرد،

تا اینکه زنی برای پرسش مساله‌ای که برایش پیش آمده‌بود پیش وی می‌رود.

از وی می‌پرسد «فضله‌ی موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و  

تلاش‌ام بود، افتاده است، آیا روغن نجس است؟»

او با وجود اینکه می‌دانست روغن نجس است، ولی این را هم می‌دانست که حاصل  

چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده اش را باید تامین کند؛

به زن گفت نه، همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاور و بریز دور، روغن  

دیگر مشکلی ندارد.

بعد از این اتفاق بود که او علی‌رغم فشار اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در  

کسوت روحانیت باقی بماند.

این اقدام به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۵/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۱۴:۰۵ توسط مصطفی پی.ده دسته : | نظر(19)

معجزه عشق

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

باورم کن    و بگذار که در باورم زنده بمانی

اکنون در اسارت چشمانت        مرگ آرزوهایم را می بینم

و در حصار تنهاییم حقارت را.........        به خاطر بسپار زمستان نزدیک است

و ذر انتهای جاده زندگی          خزان -خاموشی و مرگ فریاد می زند

بیا تا انتهای جاده با هم باشیم       بگذار با هم ترانه بخوانیم

نسیم ما را نوازش بدهد         پناه آیینه ها باشیم تا ترک نخورند

و نگاه ماه را بیدار کنیم         بگذار................

بگذار خورشید زندگیمان نور افشانی کند

و مسافر جاده ای باشیم که به شهر محبت ختم می شود

به سرزمین مهر طلوع و مهربانی

بگذار وجود یخ زده ات را با کلام عاشقانه ام گرم کنم

به خاطر بسپار          فرصت دوست داشتن را به تو دادم

می خواستم در فصل سرد همدمت باشم

تا پنجره های تاریک خانه ات را به سوی طلوع و نور افشانی باز کنم

و عینک نا مهربانیت را بشکنم

بگذار شکاف نا میمون دیوار قلبت را

با معجزه عشق پر کنم

تا سرما وجودت را نگیرد

می خواهم میزبان نگاهت باشم      

   آنوقت درک می کنی چقدر سخت است

                                               ((دوستت داشتن))

نگاهم در ابتدای جاده زندگی جا مانده

ودستهای سرد تو در این سوی کرانه

من و تو در زمزمه رود رها شده ایم

به خاطر بسپار به تو فرصت دوست داشتنم را دادم

اما افسوس         سردار غرور بودی و عاشقم نبودی

می خواستم برایت ترانه بسازم      حالا دیگر رمقی ندارم

حس من بارانی شده

ناقوس مرگ بیدار باش می دهد                تنهایم نگذار.......

نگذار بوی مرگ بگیرم          و در تنهایی خویش تمام شوم

زمستان نزدیک است       شهامت خورشید را داشته باش

نگذار باران زنگار خاطره هایمان را بشوید

معجزه عشق را باور کن

                      عاشقم باش

                               فقط همین

                                       ((لیلا علی اکبری از کتاب باران صدای پای توست ))  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۸/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۱۶:۱۶ توسط مصطفی پی.ده دسته : | نظر(17)

اگر عمر دوباره داشتم

اگر عمر دوباره داشتم می کوشیدم اشتباهات بیشتری مرتکب می شدم.همه

چیز را آسان می گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر می شدم . فقط

شماری اندک از رویدادهای جهان را جدی می گرفتم.

اهمیت کمتری به بهداشت می دادم. به مسافرت بیشتری می رفتم. از کوههای

بیشتری بالا می رفتم و در رودخانه های بیشتری شنا می کردم. بستنی بیشتر

می خوردم و اسفناج کمتر . مشکلات واقعی بیشتری می داشتم و مشکلات

واهی کمتری . آخر ، ببینید، من از آن آدمهایی بوده ام که بسیار محتاطانه

و خیلی عاقلانه زندگی کرده ام.ساعت به ساعت ، روز به روز. اوه ، البته

من هم لحظاتِ سرخوشی داشته ام.اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ

خوشی بیشتر می داشتم. من هرگز جایی بدون یک دماسنج ، یک شیشه دارویی

قرقره ، یک پالتوی بارانی و یک چتر نجات نمی روم . اگر عمر دوباره داشتم ،

سبک تر سفر می کردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پابرهنه راه می رفتم و وقتِ خزان

دیرتر به این لذت خاتمه می دادم . از مدرسه بیشتر جیم می شدم . گلوله های

کاغذی بیشتری به معلم هایم پرتاب می کردم . سگ های بیشتری به خانه

می آوردم . دیرتر به رختخواب می رفتم و می خوابیدم . بیشتر عاشق می شدم .

به ماهیگیری بیشتر می رفتم. پایکوبی و دست افشانی بیشتر می کردم. سوار

چرخ وفلک بیشتر می شدم . به سیرک بیشتر می رفتم.

در روزگاری که تقریبا" همگان وقت و عمرشان را وقفِ برسی  وخامت

اوضاع می کنند ، من بر پا می شدم و به ستایش سهل و آسانتر گرفتن اوضاع

می پرداختم . زیرا من با ویل دورانت موافقم که می گوید : «شادی از خرد

عاقل تر است.»

اگر عمر دوباره داشتم ، گُلِ مینا از چمنزارها بیشتر می چیدم.                                     

»  دان هرالد 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۶/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۱۱:۲۴ توسط مصطفی پی.ده دسته : | نظر(8)